
When the world was ending
When the world was ending
امروز دقیقا یک ماه میگذره از ۲۳ خرداد...
امروز دقیقا یک ماه میگذره از روزی که دنیا داشت نابود میشد ولی یه فرشته تصمیم گرفت مال منو از نو بسازه
امروز دقیقا یک ماه میگذره از روزی که شاید بعدا زندگیمو به قبل و بعد اون تقسیم کنم
امروز دقیقا یک ماه میگذره از روزی که دل به دریایی زدیم که مدتها بود تو ساحلش پاهامونو خیس کرده بودیم
امروز دقیقا یک ماه میگذره از روزی که دوباره تونستم عاشق خودم بشم
امروز دقیقا یک ماه میگذره از روزی که مسابقهی کی دیوونه تر از اونیکیه شروع شد و شاید تنها چیزیه که اگه ازم بخوادم تسلیم نمیشم و باهاش سرش دعوا میکنم
امروز دقیقا یک ماه میگذره و این یک ماه آسمون روزام از همیشه آبی تر و آسمون شبام پرستاره تر... نه نه
آسمون شبم فقط یه ستاره داشت... ستاره ای که خورشید روز رو خیلی سخیف جلوه میداد ستارهای که نورش فقط مال خودم بود.. ستارهای که هرچقدرم که میخواست دور باشه وقتی چشامو باز میکردم جز اون چیزی نمیدیدم و وقتی میبستمشون گرماش پشت پلکامو نوازش میکرد...
میخوام یه دنیاااا تشکر کنم ولی نمیدونم از فرشته تشکر کنم؟ یا از سرنوشتی که اونو بهم رسوند؟ یا کسی که اونو بجای بهشت فرستاد اینجا که پیش من باشه؟
مرسی که قشنگیاتو آوردی تو زندگیم
هرگز نه لطفتو فراموش میکنم نه تنهات میزارم